تبلیغات
وارثان یاس - ورود خواهران اکیدا ممنوع...........!
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

به در دانشگاه رسیدم،گنجشک هم در حیاط دانشگاه پرنمی زد خیلی تعجب کردم با خودم گفتم نکند دانشگاه تعطیل بوده من خبر نداشتم !!!  حتی چارپایان محترم هم نبودند آنها که پایه ثابت حیاط دانشگاه بودند. مستقیم به سمت درب سالن رفتم در را که باز کردم خیالم راحت شد . سالن قلقله بود همه دو به دو یا گروهی در حال بگوبخندو ....بودند مرکز علم آموزی بود اینجا دیگر موضوع دختریاپسربودن نبود اینجا باید راحت بود ،حالا گاهی جوکی و مزاحی و ...اشکالی ندارد جوانیم دیگر.

نگاهی به آن نگون بخت انداختم  صاحب نمایشگاه نرم افزار که تازگی ها در سالن بر پاشده بود را می گویم ،طفلک فکر کرده بود حالا می فروشد کیلو کیلو نمی دانست این حرفها در دانشگاه ما خریدارندارد حالا اگر کتاب آشپزی ، رمان عاشقانه ای،روابط دختر وپسری چیزی بود شاید............

بگذریم مستقیم به سمت برد رفتم تامطمئن شوم کلاسم چه ساعتی برگزار میشود بله یک ساعت زود آمدم خوب که دور و برم را نگاه کردم آشنای چندانی ندیدم،سالن را ترک کردم تا به دفتر بسیج بروم وقتی وارد حیاط شدم دو دانشجوی دختر را دیدم که احتمالا توهم زده بودند که در شلوغی هزاران نفری درحیاط هم دیگر را گم خواهند کردچنان مثل لیلی مجنون بازوی هم را محکم گرفته بودند که...........ادامه این صحنه را نمی گویم که پای حراست دانشگاه و موتوری هایی که اصلا دانشجو نسیتند ولی تقریبا آزادانه می آیند و می روند به میان می آیدو  کلام طولانی می شود.

از پله های سایت بالا رفتم در را که میخواست بازکنم یاد حرف یکی از دوستان افتادم که میگفت موقع ورود به سالن کتابخانه زیاد سروصدا نکنین دانشجوها شاکی می شن و اعتراض می کنند.ازحضرت علی مددگرفتم و در را حول دادم آخر در خیبری است در برابر جثه ی من ،وارد که شدم همگی در حال مطالعه بودند البته به صورت کنفرانسی و میزگردی و آموزش ّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّبووووووق.!!!

از آنها گذشتم و وارد دفتر بسیج شدم بعد از سلام واحوال پرسی با دوستان گفتم چقدر اینها درس میخوانند لوچ نشوند روی دستمان بمانند!!!!!!!همگی خندیدند ،ادامه دادم این آموزشها را یاد بگیرید مفیداست برایتان...یکی از بچه ها در ادامه حرف من گفت:ایشاا... از اول مهر باهم در فضای سبز دانشگاه همراه برادران این آموزشهارا اجرایی میکنند...آخ داغم تازه شد... یکدفعه گفتم راستی چکارکردید برای این اسباب بازی ها ، قرار نشد برشان دارند...هنوزکلام من کامل نشده بود که همگی باهم گفتند کجای کاری قرار است برای جلوگیری از ایجاد فساد دور آنها را نرده بکشند و روی د رش بنویسند :

ورود خواهران اکیدا ممنوع!!!!!!!!!!!!!


مال خودم بید خوب بید؟





ن : شیدا مهدوی
ت : جمعه 5 خرداد 1391
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
وارثان یاس - ورود خواهران اکیدا ممنوع...........!
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

به در دانشگاه رسیدم،گنجشک هم در حیاط دانشگاه پرنمی زد خیلی تعجب کردم با خودم گفتم نکند دانشگاه تعطیل بوده من خبر نداشتم !!!  حتی چارپایان محترم هم نبودند آنها که پایه ثابت حیاط دانشگاه بودند. مستقیم به سمت درب سالن رفتم در را که باز کردم خیالم راحت شد . سالن قلقله بود همه دو به دو یا گروهی در حال بگوبخندو ....بودند مرکز علم آموزی بود اینجا دیگر موضوع دختریاپسربودن نبود اینجا باید راحت بود ،حالا گاهی جوکی و مزاحی و ...اشکالی ندارد جوانیم دیگر.

نگاهی به آن نگون بخت انداختم  صاحب نمایشگاه نرم افزار که تازگی ها در سالن بر پاشده بود را می گویم ،طفلک فکر کرده بود حالا می فروشد کیلو کیلو نمی دانست این حرفها در دانشگاه ما خریدارندارد حالا اگر کتاب آشپزی ، رمان عاشقانه ای،روابط دختر وپسری چیزی بود شاید............

بگذریم مستقیم به سمت برد رفتم تامطمئن شوم کلاسم چه ساعتی برگزار میشود بله یک ساعت زود آمدم خوب که دور و برم را نگاه کردم آشنای چندانی ندیدم،سالن را ترک کردم تا به دفتر بسیج بروم وقتی وارد حیاط شدم دو دانشجوی دختر را دیدم که احتمالا توهم زده بودند که در شلوغی هزاران نفری درحیاط هم دیگر را گم خواهند کردچنان مثل لیلی مجنون بازوی هم را محکم گرفته بودند که...........ادامه این صحنه را نمی گویم که پای حراست دانشگاه و موتوری هایی که اصلا دانشجو نسیتند ولی تقریبا آزادانه می آیند و می روند به میان می آیدو  کلام طولانی می شود.

از پله های سایت بالا رفتم در را که میخواست بازکنم یاد حرف یکی از دوستان افتادم که میگفت موقع ورود به سالن کتابخانه زیاد سروصدا نکنین دانشجوها شاکی می شن و اعتراض می کنند.ازحضرت علی مددگرفتم و در را حول دادم آخر در خیبری است در برابر جثه ی من ،وارد که شدم همگی در حال مطالعه بودند البته به صورت کنفرانسی و میزگردی و آموزش ّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّبووووووق.!!!

از آنها گذشتم و وارد دفتر بسیج شدم بعد از سلام واحوال پرسی با دوستان گفتم چقدر اینها درس میخوانند لوچ نشوند روی دستمان بمانند!!!!!!!همگی خندیدند ،ادامه دادم این آموزشها را یاد بگیرید مفیداست برایتان...یکی از بچه ها در ادامه حرف من گفت:ایشاا... از اول مهر باهم در فضای سبز دانشگاه همراه برادران این آموزشهارا اجرایی میکنند...آخ داغم تازه شد... یکدفعه گفتم راستی چکارکردید برای این اسباب بازی ها ، قرار نشد برشان دارند...هنوزکلام من کامل نشده بود که همگی باهم گفتند کجای کاری قرار است برای جلوگیری از ایجاد فساد دور آنها را نرده بکشند و روی د رش بنویسند :

ورود خواهران اکیدا ممنوع!!!!!!!!!!!!!


مال خودم بید خوب بید؟





ن : شیدا مهدوی
ت : جمعه 5 خرداد 1391
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
ر