تبلیغات
وارثان یاس - نی نی نگو بلا بگو...
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

دیروز ظهر بعد از دو شب بی خوابی و چشم به کتاب دوختن ، وسط وسایل بهم ریخته خونه(به دلیل اسباب کشی) گفتم یک ساعتی بخوابم که امشب باید باز درس بخونم،خدا نیاره برای کسی هم امتحان داشته باشه ،هم اسباب کشی،هم مراسم امرخیر تنها برادر فقط یک روز بعداز اتمام امتحانات و اصل کاری یک موجود دو پا و کنجکاو چون فاطیما آقا این بچه مگه یک ثانیه ساکت میشه ،اول از همه بعد از کلی جیغ و داد پتوی مخصوص خودش رو ازم گرفت ، خوشحال شدم که دیگه سراغ من نمی یاد،کمتر از یک دقیقه بعد مثل پیره زنا بالای سرم غرغر میکرد که پاشو بازی کنیم،با تمام توان سعی میکردم فقط به خواب فکرکنم و صداش رو نشنوم اما جدا نمیشد ،باور تون نمی شه اون لحظه چندتا راه حل غیر انسانی برای ساکت کردنش به ذهنم می رسید:
1- چسب 5سانتی که همین اطراف بود رو بردارم و دورتادور دهنش بگیرم.
2-بزارمش تو سبد بعد بزارمش سرکوچه ببرنش.
3-اصلا خودم رو حلق آویز کنم.
.
.
.
تو همین فکرا بودم که از تصور کردنشون خندم گرفت،نی نی هم که فهمیده بود هدفش رسیده باصدای خندی بلند و آجی.آجی کنان سعی میکرد کاری کنه که رسما منو از جا بلند کنه ، به جان صدام دیگه کنترلم رو از دست دادم با خشونت کامل به چشماش خیره شدم...
شما تصور کنید این بچه چه عکس العملی باید نشون بده...
یک قدم اومد جلو چشماش رو گردتر از اینکه هست کرد و وسطِ پیشونیم رو  بوسید...

شما هر درسی که میخوایید از این قضیه بگیرد من که یادگرفتم وقتی فاطیما خونست و بیداره اصولا به خواب فکرنکنم،البته وقتی هم که خوابه همش کابوس می بینم بیدار شده....

توجه...توجه
صرفا جهت اطلاع
احتمالا به دلیل اسباب کشی چند وقتی اینترنت نداریم...
در نتیجه چند وقت نیستم.
دعا فراموش نشه لطفا...



ن : شیدا مهدوی
ت : سه شنبه 3 بهمن 1391
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
وارثان یاس - نی نی نگو بلا بگو...
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

دیروز ظهر بعد از دو شب بی خوابی و چشم به کتاب دوختن ، وسط وسایل بهم ریخته خونه(به دلیل اسباب کشی) گفتم یک ساعتی بخوابم که امشب باید باز درس بخونم،خدا نیاره برای کسی هم امتحان داشته باشه ،هم اسباب کشی،هم مراسم امرخیر تنها برادر فقط یک روز بعداز اتمام امتحانات و اصل کاری یک موجود دو پا و کنجکاو چون فاطیما آقا این بچه مگه یک ثانیه ساکت میشه ،اول از همه بعد از کلی جیغ و داد پتوی مخصوص خودش رو ازم گرفت ، خوشحال شدم که دیگه سراغ من نمی یاد،کمتر از یک دقیقه بعد مثل پیره زنا بالای سرم غرغر میکرد که پاشو بازی کنیم،با تمام توان سعی میکردم فقط به خواب فکرکنم و صداش رو نشنوم اما جدا نمیشد ،باور تون نمی شه اون لحظه چندتا راه حل غیر انسانی برای ساکت کردنش به ذهنم می رسید:
1- چسب 5سانتی که همین اطراف بود رو بردارم و دورتادور دهنش بگیرم.
2-بزارمش تو سبد بعد بزارمش سرکوچه ببرنش.
3-اصلا خودم رو حلق آویز کنم.
.
.
.
تو همین فکرا بودم که از تصور کردنشون خندم گرفت،نی نی هم که فهمیده بود هدفش رسیده باصدای خندی بلند و آجی.آجی کنان سعی میکرد کاری کنه که رسما منو از جا بلند کنه ، به جان صدام دیگه کنترلم رو از دست دادم با خشونت کامل به چشماش خیره شدم...
شما تصور کنید این بچه چه عکس العملی باید نشون بده...
یک قدم اومد جلو چشماش رو گردتر از اینکه هست کرد و وسطِ پیشونیم رو  بوسید...

شما هر درسی که میخوایید از این قضیه بگیرد من که یادگرفتم وقتی فاطیما خونست و بیداره اصولا به خواب فکرنکنم،البته وقتی هم که خوابه همش کابوس می بینم بیدار شده....

توجه...توجه
صرفا جهت اطلاع
احتمالا به دلیل اسباب کشی چند وقتی اینترنت نداریم...
در نتیجه چند وقت نیستم.
دعا فراموش نشه لطفا...



ن : شیدا مهدوی
ت : سه شنبه 3 بهمن 1391
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
ر