تبلیغات
وارثان یاس - نامه ای به بابای مهربان ( کودکانه و معصومانه میگویم...)
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

سلام بابا جانم
روزهاست که میخواهم بنویسم اما تا قلم به دست میگیرم قلبم یخ می زند و چشمه ی احساساتم خشک می شود ، بابا جانم متاسفانه انگار دیگر دارم بزرگ میشوم و زنگار قلبم رفته رفته زخیم تر می شود ، بچه که بودم سیم اتصال قلبم به اقیانوس عشقتان فقط با یک تلنگر و آنی وصل می شد ، اما مهربانترینم حالا دیگر خیلی دیرتر اشکهایم از فراغتان جاری می شود...
دلم می خواهد مثل قدیم ها نگاه تان کنم ، مظلومانه و بی ادعا ، خاطرم فقط شما را بخواهد و در قنوت نمازم فقط شما را آرزو کنم ، بابا جانم بغض های کودکانه چقدر می چسبد ، اشکهای معصومانه و بی ریا چقدر می چسبد ، قرار قلب پر شراره ام نکند شیدا چون بزرگ شده ناز کردنهایش و قهرها و آشتیهای کودکانه اش دیگر برای بابا حتی به قدر نیم نگاهی نمی ارزد...
بابا جان هیچ به یاد ندارم روزی را که آرزو کرده باشم ای کاش زودتر بزرگ شوم،  بزرگ شدن همیشه کابوس بود برایم ، آخر خیلی ها را در اطرافم دیدم که شهره بودند به عشق شما و
حوالی سجاده یشان بوی عِطر نرگس می آمد اما بزرگتر که شدن اهل حساب و کتاب و بده بستان های دنیا شدند...
بابا جان قرارمان با هم این نبود ، قرارمان نبود روزها و ماه ها و سالها بگذرند و من بزرگ شوم ، اما به شما نرسم ، قرارمان این بود که یا شما منت بگذارید بر سر شیدایتان و قدم به دیده اش بگذارید یا شیدا چون رقیه از دوری بابا بمیرد ...
{بابا جان من ظرفیت و تاب زینب شدن را ندارم ، کاش پدر و مادرم این نام را بر من نمی گذاشتند ( زینب تنها با صبر و مرگ به وصال می رسد...) }
بابا جان غرامت این بزرگ شدن ناخواسته و اجباری چیست؟ من در دستان نمناک و لرزان از دوریتان هیچ ندارم ، تنها همین جان است آنهم بقول سیدعلی ( امام خامنه ای ) تقدیم شما باشد، برای شما باشد...
بابا جان کودکانه و معصومانه می گویم ( دعاکن برای ما ، دعاکن برای ما ، دعاکن برای ما )




ن : شیدا مهدوی
ت : سه شنبه 1 مرداد 1392
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
وارثان یاس - نامه ای به بابای مهربان ( کودکانه و معصومانه میگویم...)
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

سلام بابا جانم
روزهاست که میخواهم بنویسم اما تا قلم به دست میگیرم قلبم یخ می زند و چشمه ی احساساتم خشک می شود ، بابا جانم متاسفانه انگار دیگر دارم بزرگ میشوم و زنگار قلبم رفته رفته زخیم تر می شود ، بچه که بودم سیم اتصال قلبم به اقیانوس عشقتان فقط با یک تلنگر و آنی وصل می شد ، اما مهربانترینم حالا دیگر خیلی دیرتر اشکهایم از فراغتان جاری می شود...
دلم می خواهد مثل قدیم ها نگاه تان کنم ، مظلومانه و بی ادعا ، خاطرم فقط شما را بخواهد و در قنوت نمازم فقط شما را آرزو کنم ، بابا جانم بغض های کودکانه چقدر می چسبد ، اشکهای معصومانه و بی ریا چقدر می چسبد ، قرار قلب پر شراره ام نکند شیدا چون بزرگ شده ناز کردنهایش و قهرها و آشتیهای کودکانه اش دیگر برای بابا حتی به قدر نیم نگاهی نمی ارزد...
بابا جان هیچ به یاد ندارم روزی را که آرزو کرده باشم ای کاش زودتر بزرگ شوم،  بزرگ شدن همیشه کابوس بود برایم ، آخر خیلی ها را در اطرافم دیدم که شهره بودند به عشق شما و
حوالی سجاده یشان بوی عِطر نرگس می آمد اما بزرگتر که شدن اهل حساب و کتاب و بده بستان های دنیا شدند...
بابا جان قرارمان با هم این نبود ، قرارمان نبود روزها و ماه ها و سالها بگذرند و من بزرگ شوم ، اما به شما نرسم ، قرارمان این بود که یا شما منت بگذارید بر سر شیدایتان و قدم به دیده اش بگذارید یا شیدا چون رقیه از دوری بابا بمیرد ...
{بابا جان من ظرفیت و تاب زینب شدن را ندارم ، کاش پدر و مادرم این نام را بر من نمی گذاشتند ( زینب تنها با صبر و مرگ به وصال می رسد...) }
بابا جان غرامت این بزرگ شدن ناخواسته و اجباری چیست؟ من در دستان نمناک و لرزان از دوریتان هیچ ندارم ، تنها همین جان است آنهم بقول سیدعلی ( امام خامنه ای ) تقدیم شما باشد، برای شما باشد...
بابا جان کودکانه و معصومانه می گویم ( دعاکن برای ما ، دعاکن برای ما ، دعاکن برای ما )




ن : شیدا مهدوی
ت : سه شنبه 1 مرداد 1392
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
ر